اسبونیوز : شب بود. شب بود و وحشت بیابانی که تمامی نداشت. شب بود و هزاران ترس بر دل نشسته. شب بود و "قحطی نور". چشم‌هایش دورترها را می‌پایید در جست و جوی عابری که نشانی چند چراغ را به او بدهد. نشانی یک آبادی. مدت‌ها گذشت. عاقبت ... چشمم به دور دستِ چراغ تو روشن است. نوری از انتهای تاریکی رُخ نشان داد و به سرعت به سمت او دوید. فقط چند قدم تا روشنایی فاصله داشت. با خوشحالی جلو رفت ، آن قدر نزدیک تا صورتش را ببیند. درست حدس زده بود. همان که همیشه ، درست سر بزنگاه  به دادش می‌رسید آمده بود و با لبخند به او سلام می‌کرد. «ماه خدا» بود که صورت همچو ماهش را از نزدیک می‌دید. همه جا روشن شد ،‌ تمام بیابان ، یعنی که تمام خودش. به ماه خدا دست داد. یعنی که شب‌هایش بهترین شب‌ها می‌شدند ، روزهایش بهترین روزها ، یعنی که ثانیه‌هایش طلایی. یعنی که نفس‌هایش تسبیح و خوابش عبادت می‌شد. یعنی که سحرهایش طعم ابوحمزه می‌گرفت و افطارش طعم خرما..... شیرینِ شیرین. دعوت شده بود. همراه ماه خدا راهی میهمانی شد و صاحب‌خانه‌ای که همیشه سنگ تمام می‌گذاشت. صاحب‌خانه‌ای که مشتاق بود تا او را حتما سر سفره خود ببیند. صاحب‌خانه‌ای که سفره را برای او و هزاران او پهن کرده بود. در راه صحبت‌هایی میانشان رد و بدل شد. می‌گفت «بستن» را تمرین می‌کند. چشم بستن را ، زبان بستن و .... عهد بستن را. درهای بسته‌ی دلش با حضور ماه خدا افتتاح شد ... « .... چه بسیار ای معبود من! رنج و بلا را برطرف ساختی و غصه هائی را که برکنار زدی و لغزشهائی را که نادیده گرفتی و رحمتی را که گسترش دادی و حلقه ی بلائی را که بر گشودی .......» ( دعای افتتاح )